
متین دو حنجره یکی از خواننده گانیست که به راحتی میتوان با اهنگهایش رابطه برقرار کرد.
دوران کودکی متین با سختی های فراوان در یکی از محله های پایین شهر کرج سپری شد . او از اول به موسیقی علاقه بسیار شدیدی داشت تا اینکه این علاقه باعث شد تا شاگرد اول کلاسهای درس دیپلم را هم نتواند بگیرد و با فقر بسیاری که در زندگی اش وجود داشت از داشتن یک گیتار هم محروم بود .
برای خواندن نوشته بروی ادامه ی مطلب کلیک کنید.
منبع:TAKBARAN
لری ، فکر میکنی چه چیزی باعث شد تو در سنین بسیار پایین بتوانی تا این حد به رشد و پیشرفت دست پیدا کنی؟
راستش باید اعتراف کنم که من در محیط خوبی بزرگ شدم. پدرم پروفسور علوم رایانهای بود به همین دلیل همیشه در خانه رایانه های زیادی داشتیم. من از سنین کودکی با رایانه بزرگ شدم. در دبستانی که درس میخواندم فکر کنم من اولین کودکی بودم که توانستم با متن های تایپی Word آشنا شوم. کار با نرم افزار واژه پرداز برایم بسیار جذاب و سرگرم کننده بود. رایانهای که نرم افزار واژه نگار بر روی آن نصب بود همیشه در دسترس من بود و معمولآ میتوانستم با آن بازی کنم. برادر بزرگتری داشتم که او هم به این برنامه علاقهمند شده بود. به نظرم محیطی که من از آن برخوردار بودم بسیار بینظیر و متفاوت بود و بسیاری از مردم چنین فرصتی را در اختیار نداشتند. پدرم به دلیل شغلش بخش زیادی از درآمد خود را صرف خرید رایانههای جدید و این قبیل چیز ها میکرد. به نظرم سال ۱۹۷۸ میلادی بود و من فقط ۶ سال داشتم. فکر نمیکنم آدم های زیادی در سن و سال آن موقع من تجربهای مثل من داشتند. از سنین کودکی همواره به نوآوری و اختراع علاقه داشتم. به همین دلیل بود که به فناوری علاقه پیدا کردم و البته کمی بعد که بزرگتر شدم تجارت نیز برایم جذاب شد. زیرا دریافتم که اختراع وسایل و نوآوری به تنهایی کافی نیست و باید این نوآوری ها را به درون جامعه برد و تا زمانی که مردم از آنها استفاده نککند فایدهای ندارند. احتمالآ از ۱۲ سالگی بود که به این نتیجه رسیدم باید شرکت خودم را تاسیس کنم.
چطور شد که در سنین کودکی دریافتی که باید مخترع شوی؟
من همیشه ایدههایی برای خودم داشتم. وقتی بچه بودم انواع و اقسام مجلات در منزلمان وجود داشت. در واقع به نوعی میةوانم بگویم یک نوع درهم ریختگی بود. خوب در این شرایط میشد همه جور مطالب را خواند. من ترجیح میدادم “Popular Science” و یا مجلاتی مثل آن را بخوانم. در نتیجه به فناوری و نحوه کارکرد وسایل مختلف علاقه پیادا کردم. برادرم به من آموخت که چطور میتوان دل و روده وسایل خانگی را بیرون ریخت و من هم این بلا را سر وسایل خانه در میآوردم! همن کارهای ساده بود که علاقه مرا به دانستن این که ابزار و وسایل چگونه کار میکنند بیشتر میکرد. یادم هست که وقتی خیلی بچه بودم یک روروک ساده الکتریکی [ماشین برقی کودکان] ساختم.
با این حساب در دوره کودکی رایانه ها اسباب بازی تو بودند!
بله! دقیقآ همین طور بود. بازی با وسایل الکترونیکی نیز جزو سرگرمی های کودکی من بود.
طبيعت بكر قطب جنوب آن قدر برايم جذابيت دارد كه ميخواهم تحصيلم را در رشتهء يخچالشناسي ادامه بدهم.» آيرين شيوايي، دختر 19 سالهء ايراني كه به عنوان اولين زن ايراني به قطب جنوب سفر كرد آن قدر تحت تاثير طبيعت قطب جنوب و جنوبگان قرار گرفته كه حتي قصد دارد مسير زندگياش را از كيهانشناسي به يخچالشناسي تغيير دهد.
اين دانشجوي فيزيك از سالهاي نوجواني با نجوم و ستارگان و سيارهها سروكار داشته، او قصد داشت در مقطع بالاتر دانشگاهي رشتهء كيهانشناسي بخواند اما اين روزها ادامهء تحصيل در رشتهء يخچالشناسي به يكي از دغدغههاي اين دختر جوان تبديل شده است

ادامه مصاحبه در ادامه مطلب:
مهرشاد، خواننده باسابقه اهل دوبی بعد از چشم غره ها و نگاه های خمار لس آنجلسی ها، "خالی بند" رو وارد بازار کرد.
حالا منظورم چیه؟
منظور اینه که مهرشاد بهرامی سالهاست که برای اهل دوبی و امارات آهنگ اجرا می کنه، ولی برای اینکه از لس آنجلس آلبوم بده بیرون کلی دوندگی کرد، تا که بهش میدون بدن!
مهرشاد از امروز تا تولد
اوایل کار ، مهرشاد با برادرش، علی، آهنگ ضبط می کردن و برنامه اجرا می کردن.
آهنگهای بندری "دخت گل" که بعدا به اسم "تو مثل گلی" معروف شد و آهنگ " سیه نرمه نرمه " همه از کارهائی بوده که مهرشاد اول اجرا کرد و بعد خواننده های دیگه بازخونیش کردن( البته با کمی تغییر در اشعار).
مهرشاد: من از سه سالگی می خونم. آهنگ دخت گل رو وقتی 12 سالم بود، با برادرم علی ضبط کردیم. اونموقع هنوز صدام دورگه نشده بود!
البته بخاطر محیط دوبی من به زبونهای مختلفی بلدم بخونم. عربی، هندی و فارسی. اصولا چون بین عربها بزرگ شدم عربی رو مثل خودشون می خونم.
مهرشاد متولد بندرعباسه ولی از سه سالگی بهمراه خانواده به دوبی مهاجرت کرده.
الان 24 سالشه و در این ده سال گذشته بجز کنسرت و برنامه های شبانه در کلوپش، با نوازنده های عرب گروه" اسرار" رو تشکیل داده که تابحال 6 آلبوم ضبط کردن.
از دوبی به لس آنجلس
مهرشاد بعد از آشنائی با پوریا نیاکان ، با همديگه تصمیم گرفتن که برای بازار ایرانی آلبوم ضبط کنن. حدود بیست و هشت آهنگ ضبط کردن و از بین اونها هشت آهنگ رو برای آلبوم "خالی بند" دست چین کردن.
خود من شاهد بودم که بارها و بارها آهنگی رو به کل پاک کردن و از اول بازسازیش کردن!
بعد از اینکه آهنگها رو به قول معروف ردیف کردن، ماه ها درگیر پیدا کردن شرکتی بودن که کار تولید و پخش رو بعهده بگیره.
کلی طول کشید تا که شرکت "آونگ" آلبوم رو بیرون داد و بدون شک اصلا پشیمون نیستن.
مهرشاد: من و پوریا بدون هیچ حمایتی تک و تنها روزها روی آهنگها کار کردیم و با پول خودمون ویدیوی "بابا تو دیگه کی هستی " رو ضبط کردیم.
همه آلبوم در دوبی ضبط شده بجز دو تا، " خالی بند" که توی هند ضبط شد و"گفتم بهت" که بخاطر تکه های ویالون در ترکیه ضبط شده.
لس آنجلس به ایران!
جالبه که بعد از اینکه " خالی بند" از لس آنجلس پخش شد، مهرشاد بین جوونای ایرانی محبوب شد.
بخصوص ویدیوی یکی از آهنگهاش بین بچه های ایرانی کلی گل کرده.
مهرشاد: ایده های ویدیو مال پوریاست ( تنظیم کننده آهنگها) . دخترهای تو آهنگ از کشورهای مختلفی، مثل روسیه وترکیه هستن. خود ویدیو قسمتیش در ترکیه فیلمبرداری شده. الان هم دارم روی ویدیوی آهنگ "باباتو دیگه کی هستی"،" بهاره" و" چرا از من گذشتی" کار می کنم.
داستان عشق شکست خورده مهرشاد هم در آهنگ "گفتم بهت " بیان شده! چرا که دوبی، سرزمین موقت خیلی ها از خیلی کشورهاست.
وقتی که درباره صحت این شعر ازش پرسیدم گفت:
رفت دیگه ، رفت.
مهرشاد، جریان انگشتر الماست چیه؟
این انگشتر داستانی داره. یکروزی که داشتم کنسرت می دادم یکی از دوستای صمیمیم به من یک دسته گل داد با یک بسته که روی صحنه بازش کردم. دیدم این انگشتره است و یک ساعت.
ساعت رو گم کردم ولی تا امروز این انگشتر رو از خودم جدا نکردم.
مهرشاد اهل سرعت و ورزشه.
برای همین تو ویدیوش ماشین و موتورسیکلت داره و وقتی هم که داشتم باهاش حرف می زدم متوجه شدم که داره با سرعت می ره بازی فوتبال و اونجوری که خودش هم می گه یکی از فوتبالیستهای خوب دوبی است.
زندگی و فکر و ذکر مهرشاد صحنه است و کارش روی صحنه اش (بنظر من) خیلی قوی تر از اونیه که در آلبوم شنیده می شه. بدون شک با اجراهای زنده در آینده طرفداران بیشتری بین ایرانی ها پیدا می کنه.
از همین الان هم داره روی آلبوم جدیدش کار می کنه و امید داره که در اروپا، کار آلبوم آینده رو تموم کنه و به زودی به بازار بده.
مشکی پوش و مهرشاد
از آهنگهای آلبوم مهرشاد به " چرا از من گذشتی " برخوردم که خواننده مشکی پوش، رضا صادقی هم اجرا کرده و در سایتش ازاون حرف زده.
تعجب کردم که این آهنگ در آلبوم مهرشاد هم هست و از آرش به عنوان سازنده شعر و آهنگ اسم برده شده.
مهرشاد: چند وقت پیش، آرش نامی با من تماس گرفت و گفت که این آهنگ رو ساخته و من هم خوشم آمد و خوندمش. وقتی هم در لس آنجلس آلبومی رو ثبت می کنی به این سادگی ها نیست . باید برای هر آهنگی سند نوشت. تا اونجائی که من می دونستم کسی به اسم آرش آهنگ رو ساخته. رضا صادقی هم همشهری منه و دوستش دارم.
البته رضا صادقی درباره آهنگ " عمرمی تو" هم به مهرشاد ایراد گرفته ، درحالی که مهرشاد این آهنگ رو در این آلبوم جا نداده، ولی ضبط کرده. ازش که پرسیدم، گفت:
این "عمرمی تو" یک آهنگ عربیه و شعرش هم از نادیا سایا هستش نه رضا صادقی.
امیدواریم که در آینده بتونیم با خود رضا صادقی صحبت کنیم تا که این معما حل بشه!
آهنگ بهاره
میونه این همه غنچه گل ناز
یکی میاد که اسمش همیشه شادی می یاره
اونی که از همه قشنگترینه
تنش برگه گله شاخه از فصله بهاره
بهاره بهاره دلم اروم نداره
بهاره بهاره خزونه شهره ما با تو بهاره
ای بهاره بهاره دلم اروم نداره
بهاره بهاره خزونه شهره ما با تو بهاره
برای بی وفایی دیگه دیره
برای اسمه تو بد جوری دلم اسیره
من که از بوی پیرهنه تو مستم
بهار وقتی میاد اجازشو از تو میگیره
بهاره بهاره دلم اروم نداره
بهاره بهاره خزونه شهره ما با تو بهاره
بهاره بهاره دلم اروم نداره
بهاره بهاره خزونه شهره ما با تو بهاره
نمیدونم خدا از تو چه دیده
که چشماتو به این زیبایی نقاشی کشیده
دیگه حرفی نمونده باسه گفتن
یه دختری به این نازی زیبایی کی دیده
نمیدونم خدا از تو چه دیده
که چشماتو به این زیبایی نقاشی کشیده
دیگه حرفی نمونده باسه گفتن
یه دختری به این نازی زیبایی کی دیده
خاتونه قلبم تویی بهاره
وای که از چشمات اتیش می باره
خاتونه قلبم تویی بهاره
وای که از چشمات اتیش می باره
بهاره بهاره دلم اروم نداره
بهاره بهاره خزونه شهره ما با تو بهاره
بهاره بهاره دلم اروم نداره
بهاره بهاره خزونه شهره ما با تو بهاره
دور دنيا با امپراطور؛
زندگي با مادرخوانده ايراني و باغباني آمريكايي
به عنوان اولين پرسش از افشين قطبي ميپرسيم كه كجا و در چه زماني به دنيا آمد و چرا از ايران خارج شد و او با آن لهجه شيرينش براي مان ميگويد: «در بهمن سال 1343 به دنيا آمدم. راستش را بخواهيد از خاطرم رفته كه در چه محلي به دنيا آمدم، نام مدرسهام هم يادم نيست. 13 ساله بودم، در سال 1356، يك سال پيش از انقلاب به همراه پدرم به كاليفرنيا رفتم. او زندگي جديدي را در آمريكا آغاز و همسر جديدي اختيار كرده بود و همين امر باعث شد من هم با او به كاليفرنيا بروم. در يك شهر كوچك در حوالي لسآنجلس زندگيام را آغاز كردم.» و پس از آن بر افشين قطبي چه گذشت؟ «اولين ماههاي حضور در آن جا برايم سخت بود. زبان انگليسي بلد نبودم اما توانستم در عرض سه ماه زبان انگليسي را ياد بگيرم، ضمن اينكه هر روز صبح فوتبال هم بازي ميكردم. فوتبال تو قلب و خونم بود، در ايران هم بازي با بچهمحلها يادم نميرود، هر روز فوتبال بازي ميكرديم و علاقه شديدي به توپ و تور داشتم. در همان اوان در مدرسه «جونيورهايسهود» تحصيل ميكردم و توانستم تيم فوتبالي در آن مدرسه تشكيل بدهم. مليتهاي مختلفي در آن مدرسه تحصيل ميكردند و به همين خاطر اعضاي تيم فوتبال اين مدرسه هم از كشورهاي مختلف بودند. چيزي كه يادم ميآيد اينكه در آن جا با فردي آشنا شدم كه پدرش ايراني و مادرش مصري بود. او معلم مدرسه ما بود و يك مدرسه فوتبال هم داشت. يك روز كه در حال فوتبال بازي كردن بودم، او را ديدم و آن آشنايي باعث شد روابطمان بيشتر از گذشته شود، او مثل يك برادر بزرگ تر براي من شد و مرا در مدرسه فوتبالش ثبتنام كرد و من زيرنظر او آموزش ديدم. از همان روزهاي اول كه به اين شكل فوتبال را ادامه دادم، دلم ميخواست علم فوتبال را ياد بگيرم. دلم ميخواست بيشتر به جاي اينكه فوتبال بازي كنم، فوتبال آموزش بدهم. ضمن اينكه مدرسه معروفي هم داشتيم. در اين مدرسه «جان ويت» بازي ميكرد، در ضمن بگويم كه از اواسط دهه هفتاد ميلادي آمريكاييها به فوتبال روي آوردند و به سرمايهگذاري پرداختند. همان سالها بود كه تيم ثروتمند كاسموس آمريكا، بازيكناني چون پله، بكنباوئر و يوهان كرايف را به استخدام خود درآورده بود. در مدرسه فوتبال ما هم بازيكنان خوبي (نوجوانان) از كشورهاي مكزيك، ايران، مصر، ژاپن، چين و آفريقا حضور داشتند. به همين خاطر تيم فوتبال مدرسه ما بينالمللي شد و در مسابقات بين مدارس هم به مقام اول در كاليفرنيا رسيد. من آن زمان مربيشان بودم. اين روند ادامه داشت تا اينكه 17 ساله شدم.
حضور در دانشگاه
در 17 سالگي به دانشگاه معروف «يو.سي.ال» رفتم كه دانشگاه معتبري است و به نوعي معروفترين دانشگاه كشور آمريكاست و آن سال (1981) سي هزار دانشجو داشت. به آن جا كه رفتم، خيلي سريع به عضويت تيم دانشگاه آن جا درآمدم و تنها ايراني تيم فوتبال آن جا بودم. كوچكاندام بودم برعكس ديگر بازيكنان كه از اندام تنومندي برخوردار بودند. مربي آلماني داشتيم كه نامش «زيگ ايشليد» بود و بعدها مربي تيم جوانان آمريكا شد و همچنين پنج سال رهبري تيم گالكسي لسآنجلس را برعهده گرفت. او فوتبال را خيلي خوب ميشناخت و من الفباي حرفهاي فوتبال را از او آموختم.
و نقش خانواده؛ آيا مخالف بودند يا موافق؟ «پدر و مادرخواندهام به تشويق من پرداختند، به خصوص مادرخواندهام كه برايم خيلي زحمت كشيد و در شكلگيري شخصيت اجتماعيام خيلي به من كمك كرد. او در ايران دندانپزشك بود.
و شغل پدر را نگفتيد؟ « پدرم در ايران معلم بود. آنها مثل من در ابتداي حضور در آمريكا مشكلاتي داشتند و از طرفي بايد حواس شان به من هم ميبود چرا كه سنين 13 تا 18 سالگي براي شكلگيري شخصيت يك فرد خيلي مهم است و آموزش بايد درست باشد. از طرفي پول زيادي هم نداشتند كه امكانات زيادي در اختيارم بگذارند اما تمام تلاش شان را كردند كه من به شكل حرفهاي فوتبال را ادامه بدهم.
به طور حتم تلاش زيادي كردي. همينطور است؟ «از كودكي و بعد هم نوجواني سعيام هميشه اين بود كه روي پاي خودم بايستم. از همان روزهاي ابتدايي حضور در آمريكا، با اينكه در دبيرستان تحصيل ميكردم و فوتبال هم بازي ميكردم، دلم نميخواست پدرم را اذيت كنم و او بيش از حد برايم خرج كند. درك ميكردم كه زندگي در غربت سخت است و من هم بايد به عنوان يك عضو از خانواده، خرج خودم را دربياورم. شايد باورتان نشود، مدتي روزنامهفروشي ميكردم، مدتي هم در خانه مردم باغباني ميكردم تا درآمد كمي براي خودم داشته باشم و حداقل خرج خودم را دربياورم. اين چيزها را براي شما بازگو كردم كه بگويم زحمت كشيدم تا به اينجا رسيدم. از بچگي براي من همه چيز مهيا نبود. از همان دوران سعي كردم خودم شخصيتم را بسازم. از همان زمان سعيام بر اين بود كه قدر داشتههايم را بدانم. شايد اگر به آساني به همهچيز ميرسيدم، حالا قدر آن را نميدانستم. من به آساني به همهچيز نرسيدم. آنهايي كه به آساني به چيزي ميرسند، تنبل بار ميآيند اما من از كودكي، آدم تنبلي نبودم. تمام سعيام اين بود كه كار و تلاش كنم و چيزهاي جديد ياد بگيرم. در تمام عمرم دوست داشتم پركار باشم.
تجربيات خوب از دانشگاه
«از دوران دانشجوييام تجربيات خوبي دارم. تيم فوتبال دانشگاه «يو.سي.ال» به تمام آمريكا سفر و بازي برگزار ميكرد و من هم با اين تيم همراه بودم. مدتي كه از حضور من در اين تيم گذشت، تصميم گرفتم در يك مدرسه ورزش، مربيگري فوتبال كنم. از شاگردان هفت، هشت ساله تا سيزده، چهارده ساله داشتم. آنها مرا خيلي دوست داشتند چرا كه فوتبال را با هيجان ادامه ميدادم و به كار مربيگري علاقه وافري داشتم.
برايمان نگفتيد دقيقا چه زماني وارد دانشگاه و سپس فارغالتحصيل شديد، همچنين رشته تحصيليتان چه بود؟ «سال 1981 وارد دانشگاه شدم و سال 1986 در رشته مهندسي برق الكترونيك فارغالتحصيل شدم. اين رشته در دانشگاه» يو.سي.ال» از اعتبار بالايي برخوردار است. همكلاسيهاي من براي اينكه دروس خود را پاس كنند، روزي هجده تا بيست ساعت درس ميخواندند چرا كه رشته بسيار مشكلي است اما من از آنجا كه كارهاي متفرقه زيادي ميكردم، ساعات زيادي درس نميخواندم اما سعي ميكردم درست ياد بگيرم.»
دوستان ايراني هم داشتيد؟ «نه، وقتي كه وارد محيط دانشگاه شدم، دوستان ايراني نداشتم. شايد به همين خاطر لهجه فارسيام كمي تغيير پيدا كرد.
از تمام دنيا شاگرد داشتم
حضور در تيمملي
پس از پرآوازه شدن مدرسه فوتبالتان، فدراسيون فوتبال آمريكا از شما دعوت كرد. همين طور است؟ «استيوسمپسون كه مربي تيمملي آمريكا در جام جهاني 1998 بود، مربيام در دانشگاه «يو.سي.ال» بود و از همان زمان ارتباطمان خيلي قوي شد. او تلاش مرا دوست داشت، از اين رو پس از اينكه مربي تيمملي شد، مرا به تيمملي دعوت كرد و من دستيار او شدم اما پس از شكست مقابل ايران در جامجهاني 1998 كه او استعفا داد، ما هم از تيم آمريكا جدا شديم.
رفتن به سئول
و در ادامه؟
اين رفتوآمدها به هلند باعث شد با مربيان بزرگ آنجا آشنا شوم. همچنين از سال 1997 من به همراه بورا ميلوتينوويچ توانستيم مشخصات فوتباليستها را از لحاظ قواي بدني، تكنيك و تاكتيكپذيري به رايانه انتقال دهيم و برنامهريزي كنيم و به صورت تصويري به بازيكنان آموزش دهيم. همين امر باعث شد هلنديها از آن استقبال كنند. به نوعي تكنولوژي را به فوتبال انتقال داديم. در اين نرمافزار كامپيوتري نام من هم ثبت شد و از آنجا بود كه خيلي از مربيان اروپايي با نام افشين قطبي آشنا شدند، به ويژه» گاس هيدينك» هلندي... هيدينك زماني كه به كرهجنوبي رفت، به من پيشنهاد داد كه دستيارش شوم. هيدينك از سال 2001 مربي كرهجنوبي شد و همانطور كه ميدانيد در جامجهاني 2002 تيم كره، چهارم شد.
پس از جامجهاني 2002 من دوباره به آمريكا بازگشتم و اين بار به عنوان دستيار استيو سمپسون، در گالكسي لسآنجلس كار كردم. اين روند ادامه داشت تا اينكه «ديك ادووكات» هلندي در سال 2005 مربي هلند شد و من و «پيم وربيك» بار ديگر دستيار او شديم. (خواننده محترم گاس هيدينك و ديك ادووكات از مربيان معتبر هلندي هستند. هيدينك در جامجهاني 1998 با تيمملي هلند به مقام چهارم جهان دست يافت و ادووكات در جامجهاني 1994 مربي هلند بوده، همچنين در جامجهاني 2002. ضمن اينكه ادووكات در سال 1988 آيندهوون را قهرمان ليگ اروپا كرد.) پس از جامجهاني 2006 هم كه با وربيك رهبري كره را برعهده گرفتيم و پس از سومي آسيا، از آن تيم بيرون آمديم.
شش حضور متوالي
از قطبي ميپرسيم چرا كرهجنوبي در شش دوره متوالي جامجهاني، هميشه يك پاي ثابت جامجهاني بوده، اما هيچوقت جام ملتها را جدي نميگيرد و هيچ قهرماني در كارنامه خود ندارد؟ كه ميگويد: «براي كرهايها جامجهاني خيلي مهم است. براي آنان شايد فوتبال زياد مهم نباشد و مثل ايرانيها زياد عشق فوتبال نباشند اما وقتي تيم كشورشان به جامجهاني ميرود، كرهايها به خاطر نام كره، فوتبال را دنبال ميكنند. ضمن اينكه رييس فدراسيون فوتبال آنها» دكتر چون»، انديشههاي نويي را به فوتبال كره منتقل كرده است.
او مردي متفكر است و صاحب انديشههاي جديد كه از كره يك فوتبال بينالمللي ساخته است. سعي او اين بوده كه هميشه كره در جامجهاني با تمام قوا حضور داشته باشد و در جام ملتهاي آسيا با تركيبي جوانتر روانه رقابتها شود، يعني هميشه اينطور بوده است. ضمن اينكه پول خوبي را هم به فوتبال كره تزريق كرده است.
بازگشت پس از سي سال
از سال 1356 كه از ايران خارج شدم، ديگر به ايران نيامدم تا سال 1386، درست سي سال. البته قرار بود پارسال با كره براي رقابتهاي مقدماتي جامجهاني به ايران بيايم، اما از آنجا كه پاسپورت ايراني نداشتم، نتوانستم به ايران بيايم.
از قطبي ميپرسيم پس از علي پروين كه از او در ورزشگاهها با نام «سلطان» ياد ميكردند، ديگر طي اين سالها هيچ مربي نتوانست به مانند شما در دل هواداران پرطرفدارترين تيم ايران، جايگاهي براي خود به دست بياورد اما طرفداران پرسپوليس از شما به عنوان «امپراطور» ياد ميكنند. دليلش چه بود؟ «اولا كه آنها متوجه شدند من پس از سي سال به خاطر پول به ايران نيامدم. با توجه به گذشتهاي كه از خودم گفتم، دلتنگي نسبت به سرزمين مادري باعث شد به ايران بيايم. من ايران و ايرانيها را دوست دارم، ضمن اينكه از معدود مربيان ايراني بودم كه توانستم در ميادين بينالمللي موفق باشم و در سه جامجهاني حضور داشته باشم و همچنين اخلاق و رفتارم طوري بود كه توانستم در دل هواداران جاي بگيرم... من همينم كه ميبينيد، رك و صريح و حرفم را به راحتي ميزنم؛ بدون رودربايستي و آخرين دليلش هم نتيجههاي اخير پرسپوليس بود.
به هر حال پس از سي سال جرقهاي به ذهنتان رسيد كه به ايران بياييد. از آن لحظه برايمان بگوييد. «من دوستي ايراني در لسآنجلس دارم كه به فوتبال ايران علاقه زيادي دارد. او دائم به من ميگفت كه تو ميتواني به فوتبال ايران كمك كني. چرا به ايران نميروي؟ از طرفي هرچه كه سن آدم بيشتر ميشود، دوست دارد به وطنش بازگردد؛ به جايي كه به دنيا آمده و دوست دارد پيش اقوامش برگردد. به هر حال جرقه اصلي را دوستم داريوش زد كه تشويقم كرد به ايران بيايم.
همچنين دلم ميخواست با توجه به تجربياتم به ايران بيايم و از لحاظ سازماندهي به فوتبال ايران كمك كنم. اميدوارم كه بتوانم چنين كاري را انجام دهم، گرچه به زمان نياز دارم. از روزي كه به ايران آمدم، خونم گرم شده، نفسم گرم شده، احساس مردم ايران را در هيچ جاي دنيا نميتوانيد ببينيد، ميوههاي ايراني، غذاهاي ايراني. دلم براي همه آنها تنگ شده بود.
فرزاد فرزين جواني موفق در موسيقي است، سوم تيرماه سال 1360 به دنيا آمده، در سال 83 آلبوم «شراره» او بسيار گل كرد و با همين آلبوم معروف شد، به جز ترانهسرايي و خوانندگي، آهنگسازي و تنظيمكنندگي هم انجام ميدهد، پيانيست و گيتاريست ماهري است، فارغالتحصيل مديريت صنعتي ميباشد، پدر و مادرش كارمند بازنشسته هستند و تنها يك خواهر دارد. تنظيمهايش به دل مينشيند،
۩ آمدن من به تلويزيون اصلا عجيب و غيرمنتظره نبود، من يك خواننده مجاز هستم و خواندن در يك رسانه ملي حق طبيعي من است، البته براي خواندنم در تيتراژ كولهپشتي بسياري از دوستانم از جمله فرزاد فتاحي و احسان عليخاني زحمت كشيدند كه جا دارد همين جا از همه آنها تشكر كنم.
۩ ذاتا آدم كمكاري هستم، وقفه سه سالهاي هم كه بين دو آلبومم به وجود آمد، حكايت از همين كمكاري دارد.
۩ هر چند كه پيشبيني كردن در مورد استقبال از يك آلبوم كار اشتباهي است، اما حدس ميزنم كه آلبومم به بازار موسيقي پاپ شوك وارد ميكند.
۩ حداكثر تا اواخر پاييز، آلبوم جديدم را با نام «شوك» روانه بازار خواهم كرد، اين آلبوم 12 قطعه دارد، دوستان زيادي مرا در توليد اين آلبوم ياري كردند از جمله فرزاد فتاحي، نويد سپهر، پويا نيكپور، علي ثابت، پيام شمس، بابك صحرايي و داريوش شهرياري...
۩ دليل اسامي زياد در آلبوم اين است كه دوست داشتم افراد زيادي با سليقههاي متفاوت با من همكاري كنند تا آلبوم بتواند هر نوع سليقهاي را مخاطب قرار بدهد و افراد و علاقهمندان به پاپ را جذب كند.
۩ تا به حال بارها و بارها در اين آلبوم تغييراتي به وجود آوردم، اين تغييرات به خاطر اين بود كه نميخواستم در آلبومم كار قديمي و كهنهاي وجود داشته باشد.
۩ نيمهشعبان، كنسرت بزرگي در اردبيل به اتفاق بابك جهانبخش داشتيم كه خدا رو شكر با استقبال زياد علاقهمندان مواجه شد ما دو شب پياپي در آنجا برنامه داشتيم و هر شب ميزبان 4000 هزار نفر بوديم هر چند كه برگزاركنندگان كنسرت بدقولي كردند و پول ما را تمام و كمال پرداخت نكردند.
۩ قرار بود اوايل شهريورماه در دبي به اتفاق محسن يگانه كنسرتي برگزار كنم كه متاسفانه ارشاد مجوز برگزاري اين كنسرت را به ما نداد.
۩ براي خودم هم عجيب است كه چرا روي اسم من تا اين حد حساسيت به خرج ميدهند در حالي كه من از اول خواننده مجاز بودم... البته مدتي كارهايم از ماهواره پخش ميشد، اما آن زمان ارشاد در مورد پخش شدن كليپ از اين شبكهها هيچ هشداري به ما نداده بود به محض اينكه ارشاد گفت: كليپهايمان نبايد پخش شود، جلوي پخش آنها را گرفتم، اگر هم ميبينيد كه اين كليپها باز هم در حال پخش است، بدون اجازه ما پخش شده است.
۩ من صداي اغلب خوانندهها را دوست دارم ولي علاقه زيادي به حامي و فريدون آسرايي دارم، اميدوارم هر دوي آنها در كارهايشان موفق باشند.
۩ بخش زيادي از موفقيتهايم را مديون لطف خدا ميدانم و مطمئنم كه اگر لطف خداوند نبود، هرگز نميتوانستم موفق شوم.
۩ به طور كلي آدم رك و روراستي هستم و از كنايه و اين طور چيزها بيزارم.
۩ كساني كه من را از نزديك نميشناسند فكر ميكنند من آدم افادهاي هستم و اهل كلاس گذاشتن اما به محض اينكه با من برخورد ميكنند، نظرشان تغيير ميكنند.
۩ با اينكه در زمينه آهنگسازي و ترانهسرايي همكاري ميكنم، اما خودم را بيشتر يك خواننده ميدانم.
۩ قرار بود در آلبوم جديدم با حميد عسگري همكاري كنم، اما بنا به دلايلي اين همكاري منتفي شد، اما دوستي
من و حميد همچنان پابرجاست.
۩ آلبوم بعديام را احتمالا تا يك سال ديگر روانه بازار خواهم كرد، سعي ميكنم حال و هواي آلبوم چهارمم كمي متفاوتتر باشد.
۩ عيدفطر، فيلم پسران آجري اكران خواهد شد. اميدوارم اين فيلم با استقبال علاقهمندان سينما مواجه شود، دراين فيلم همبازيام، پوريا پورسرخ است و من در نقش خودم، يعني يك خواننده بازي خواهم كرد.
۩ چند پيشنهاد سينمايي دارم كه از بين آنها يكي را انتخاب كردم، اما تا زماني كه همه چيز قطعي نشده، سعي
ميكنم، در موردش حرفي نزنم.


هشت موضوع شگفت انگيز از زندگي آلبرت انيشتن، كه شما هيچ گاه آنان را نمي دانستيد. بله،همگي ما مي دانيم كه انيشتن اين فرمول[e=mc2] را كشف كرد. اما واقعيت آن است كه چيز هاي كمي در مورد زندگي خصوصي اش مي دانيم،خودتان را بااين هشت مورد،شگفت زده كنيد!
1-اوبا سر بزرگ متولد شد
وقتي انيشتن به دنيا آمد او خيلي چاق بود و سرش خيلي بزرگ تا آنجايي كه مادر وي تصور مي كرد، فرزندش ناقص است،اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه هاي طبيعي بازگشت.
2-حافظه اش به خوبي آنچه تصور مي شود، نبود
مطمئنا انيشتن مي توانسته كتابهاي مملو از فرمول و قوانين را حفظ كند،اما براي به ياد آوري چيز هاي معمولي واقعا حافظه ضعيفي داشته است. او يكي از بدترين اشخاص در به ياد آوردن سالروز تولد عزيزان بود و عذر و بهانه اش براي اين فراموشكاري، مختص دانستن آن [تولد ]براي بچه هاي كوچك بود.
3-او ازداستانهاي علمي-تخيلي متنفر بود
انيشتن از داستانهاي تخيلي بيزار بود. زيرا كه احساس مي كرد ،آنها باعث تغيير درك عامه مردم ازعلم مي شوند و در عوض به آنها توهم باطلي از چيز هايي كه حقيقتا نمي توانند اتفاق بيفتند ميدهد.
به بيان او "من هرگزدر مورد آينده فكر نمي كنم،زيراكه آن به زودي مي آيد. به اين دليل او احساس مي كرد كساني كه بطور مثال بشقاب پرنده ها را مي بينّند بايد تجربه هايشان را براي خود نگه دارند.
4-او در آزمون ورودي دانشگاه اش رد شد
درسال 1895 در سن 17 سالگي،انيشتن كه قطعا يكي از بزرگترين نوابغي است،كه تا كنون متولد شده،در آزمون ورودي دانشگاه فدرال پلي تكنيك سوييس رد شد.
در واقع او بخش علوم ورياضيات را پشت سر گذاشت ولي در بخش هاي باقيمانده، مثل تاريخ و جغرافي رد شد.وقتي كه بعدها از او در اين رابطه سوال شد؛او گفت:آنها بي نهايت كسل كننده بودند، و او تمايلي براي پاسخ دادن به اين سوالات را در خود آحساس نمي كرد.
انيشتن در سنين جواني يافته بود كه شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود.سپس تصميم گرفت كه ديگر جوراب به پا نكند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.
علاوه بر اين او هرگز براي خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي پوشيد، او عقيده داشت يا مردم اورا مي شناسند و يا نمي شناسند.پس اين مورد قبول واقع شدن[آن هم از روي پوشش] چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟
6-او فقط يكبار رانندگي كرد
انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين اورا هدايت مي كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان،شنوندگان حضور داشت.
انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي كرد.
يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد:چه كسي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود.انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد.
او قبول كرد، اماكمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.
در اين حين راننده باهوش گفت "سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد"سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.
7-الهام گر او يك قطب نما بود
انيشتن در سنين نوجواني يك قطب نمابه عنوان هديه تولد از پدرش دريافت كرده بود.
وقتي كه او طرز كار قطب نما را مشاهده مي نمود، سعي مي كرد طرز كار آن را درك كند. او بعد از انجام اين كار بسيار شگفت زده شد.بنابر اين تصميم گرفت علت نيروهاي مختلف در طبيعت را درك كند.
8-راز نهفته در نبوغ او
بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروي براي تحقيقات برداشته شد.
اما اينكار بصورت غير قانوني انجام شد.بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروي تكه هايي از مغز انيشتن را براي دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از اين مطالعات دريافت مي شود كه مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها،مقدار بسيار زيادي سلولهاي گليال كه مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنين مغز انيشتن مقدار كمي چين خوردگي حقيقي موسوم به شيار سيلويوس داشته، كه اين مسئله امكان ارتباط آسان تر سلولهاي عصبي را بايكديگر فراهم مي سازد.
علاوه بر اينها مغز او داراي تراكم و چگالي زيادي بوده است و همينطور قطعه آهيانه پاييني داراي توانايي همكاري بيشتر با بخش تجزيه و تحليل رياضيات است.

هیچگاه از حد یک بازیگر خوش چهره صعود نکرد و گزاف نیست اگر او را بد شانس ترین چهره سینمایی دانست که با داشتن خصوصیات ویژه ای می توانست را ه خود را باز کند او و رادان اولین حضور رسمی خود را در شور عشق نشان دادند و حالا رادان به یک ستاره بدل شده اما مهناز افشار با موفقیت مسیری طولانی فاصله دارد و اگر بپذیریم که او حتی زودتر از رادان دوربین سینما را شناخته و تجربه کرده بود پس باید گفت یک جای کار در برنامه حرفه ای او می لنگد.
افشار که تا مقطع دیپلم در رشته تجربی تحصیل کرده است متولد 1356 می باشد و مدتها به خاطر شباهت و به خواننده و بازیگر پیش از انقلاب یعنی فایقه آتشین در بورس جنحالهای مطبوعات شایع پرداز قرار داشت.
مهناز بازی را با مجموعه عشق گمشده در سال 1376 آغاز کرد و پس از آن در دوستان به کارگردانی علی شاه حاتمی در سال 77 به سینما راه یافت . فیلم شکست می خورد اما لااقل او را برای اندک زمانی می شناسند.سپس با محسن محسنی نسب درام ورزشی شیرهای جوان را در کنار جعفر دهقان و در سال 78 به سرانجام می رساند که با استقبال قابل قبولی روبرو می شود . اما هنوز برای عرض اندام فرصت دست نداده بود . تا اینکه دار سال 80 از راه می رسد و نادر مقدس از او برای در نقش مقابل بهرام رادان دعوت به عمل می آورد .
شور عشق ساخته می شود و ناگهان هر دو چهره اصلی فیلم به شهرتی باور نکردنی دست پیدا می کنند . سال بعد از آن در خاکستری به کارگردانی مهرداد میر فلاح بازی می کند که به خاطر موضوعش توقیف می شود . توقیف فیلم جنجالهای مطبوعاتی و حواشی غیر قابل کنترل پیرامون افشار او را به سکوت می کشاند و سر انجام در سال 80 با نگین در یک نقش نامتعارف و باز هم جنجالی باز می گردد دختری در قفس در سال در سال 81 هیچگونه موفقیتی را با او همراه نمی کند.اما سال 82 شانس یک باره در خانه افشار می زند سه فیلم زهر عسل ،کما و سیزده گربه روی شیروانی با فروش بالایی روبرو می شوند . افشار یک پله بالاتر می آید ضمن آنکه اکران تقریبا همزمان سه فیلم از او نام و چهره اش را بیشتر در ذهن ماندگار می کند.
زهر عسل در کنار شهاب حسینی و گلزار جای چندان کاری نداشت در واقع ساخته ابراهیم شیبانی به غیر از گلزار و البته حضور کوتاه اما جذاب حسینی هیچ نکته مثبتی در خود نداشت و نمی توان فیلم را متعلق به افشار دانست که یک اثر کاملا مردانه بود .کما به همین طریق باحضور امین حیایی و گلزار یک اثر کاملا مردانه به حساب می آمد . اما 13گربه روی شیروانی با وجود داشتن فضایی فانتزی و تاکنون تجربه نشده و داشتن چهره های مطرحی چون گلزار و شریفی نیا و نواب صفوی او را در سطح خوبی شناور نگه می دارد. سال 83 در فیلم آکواریوم نیز در کنار امین حیایی و سالاد فصل در کنار شریفی نیا و شکیبا ظاهر می شود . او در سالاد فصل همبازی قدرتمند و قوی چو ن لیلا حاتمی را در کنار داشت . امسال او نیز تنها به بازی در کارگران مشغول به کارند به کارگردانی مانی حقیقی پاسخ مثبت داده است.
ابتدا با سريال تلويزيوني «گمشده» وارد عرصه بازيگري شد و سپس خيلي زود به عرصه سينما پا گذاشت، فيلم «شور عشق» او و بازي در كنار «بهرام رادان» او را به شهرت رساند و سپس خاكستري، كما، زهر عسل، آكواريوم و همچنين فيلم زيباي آتشبس ساخته تهمينه ميلاني را از او ديديم، قرار است به زودي از اين بازيگر فيلم «تله» بر روي اكران بيايد، از مهناز افشار چه ميدانيد؟ آنچه كه درذيل خواهيد خواند، گوشههايي از زندگي اين هنرپيشه خوب سالهاي اخير كشور كه بسيار پركار است...
• شروع كار بازيگري من از سال 78 با سريال تلويزيوني به نام گمشده ساخته مسعود نوابي بود.
• ديپلم تجربي دارم.
• من وارد خونه هر كسي كه ميشم دكوراسيون خونشو عوض ميكنم حتي در منزل خودمون هفتهاي يكبار وسايل خونه رو جابهجا ميكنم و دوست دارم در اين رشته تحصيلات خودم رو ادامه بدهم، عاشق ديزاين دكوراسيون هستم.
• من 4 سال تدوين خوندم ودر همين حيطه هم فعاليت كاري داشتم و همچنين كار در حيطه تيزرهاي تبليغاتي كه چند كار انجام دادهام، كار خوب و قشنگي است و حس خوبي نسبت به كارم داشتم تا اينكه وارد بازيگري شدم.
• تاكنون 9 يا 10 كار سينمايي داشتم همين طور هم به تعداد كارهايم افزوده ميشه.
• بر عكس همه، من در دوران كودكي و نوجواني اصلا به بازيگري علاقه نداشتم و هميشه وقتي در مدرسه تئاتر اجرا مي شد، در ميرفتم و فرار ميكردم اصلا هم خوشم نميآمد.
• قبل از قبول نقش سناريو رو ميخونم، البته هر كسي روشي داره، من هم يكبار كه سناريو رو خوندم، شب موقع خواب مرور ميكنم با نقشم زندگي ميكنم.
• فعلا من كارم بازيگريه و بايد اين كار را خوب انجام بدم، بعدا وقت براي كارگرداني زياده.
• اين اعتقاد رو دارم در فروش فيلم كليه عوامل دخيل هستند، اگه بازيگر خوب باشه، ولي كارگردان خوب نباشه، مسلما كار خوب نميشه، حتي عوامل پشت صحنه هم در فروش يك فيلم دخيل هستند.
• به خاطر تصادف بدي كه داشتم از رانندگي ترسيدم و از اون موقع به بعد هيمشه كمربندم رو ميبندم.
• چون شكمو هستم، دستپختم هم خوبه تمام زماني كه غذا در حال آماده شدنه سراجاق هستم.
• شايد من جزء خوش قولترين هنرپيشههاي سينما باشم.
• اصلا ميونه خوبي با افراد بد قول ندارم. خوش قولي از نكات بارز زندگي من است.
• اگه مهناز افشار بازيگر نميشد شايد راننده كاميون ميشد! چون به كارهاي سخت علاقه دارم.
• به نظر من هر كسي به هر كاري كه بخواهد ميتونه برسه در جهان هستي به هر چه بخواهيد ميتونيد برسيد فقط كافي است بخواهيد. و چند سال پيش پدر خدا بيامرزم را از دست دادم، او قوت قلبي براي من در زندگي بود، ياد او هميشه در خاطرم است، روزي نيست كه با ياد پدر زندگي نكنم او همهچيز من در اين زندگي بود.
• مادرم مونس من است، اگر او هم نباشد، ديگر زندگي برايم معنا ندارد.

|
کليه حقوق و امتيازات اين سايت متعلق به
(سايت تک باران)
مي باشد
|